رویای آن پرنده نبود
...
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند
این روزا تمام بعد از ظهر رو کامل خوابم ، اگه نخوابم یا دست درد دارم یا پا درد یا چهرهام اونقدر خسته است که بهم میگن برو بخواب ... بهار هم که رسیده به آخرین ماهش، پس چرا من اینجوری شدم ؟ آب و رنگ ، آب و رنگ ، آب و رنگ .... تعادل داشته باش نه زیاد زلال باش مثل آب و نه زیاد غلیظ مثل رنگ ... سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین مباش و شاد بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ در معرضی که تخت سلیمان رود به باد شام رفته بودیم بیرون ، یه سگ عروسکی خیلی ناز از دور دوید و آمد به سمتمون ، اول از همه به من نزدیک شد و پاچه های شلوارمو بو کشید و سرش رو آورد بالا ببینه میتونه مهمونم بشه یا نه ؟ من وسطای بلعیدن ، فقط گفتم وااای چقدر نازی تو !! با شریک موافق نیستم اونم توی خوراکی ;-) زن داداشم جیغ کشید که آی بگید به من نزدیک نشه و پرید توی بغل داداشم ! خواهرم که دوستدار حیوواناته ، برای سگه بشکن میزد (ما میگیم پِلِنگَک) که : "پیش پیش پیشی ، بیا اینجا ، بیا پیش من..." اما دریغ از اینکه سگه ذرهای بهش توجه کنه !! خوب منم سگ بودم با گربه اشتباهی میگرفتنم بهم بر میخورد ! (اشتباه نگرفته بود فقط هیجانزده شده بود ...) چند دقیقه بعد دو تا خانم میانسال آمدن و صداش کردن که بیا اینجا ...خواهرم پرسید اسمش چیه ؟ صاحبش با ناز و زیر لب یه چیزی زمزمه کرد شبیه خروس ... چند بار پرسید تا خانمه وُلُم صداش رو برد بالا و گفت کرووووز... خواهرم که انگار نکته مهمی رو کشف کرده بود با تاکید گفت:" آها تام کروز !! " خانمه لبش رو کج کرد که :" هیش...! تام نداره که!! ...کروووز... کرووووزِ تنها ، بدون تامی ..." دلمنه روزی بر زبان آورد که قصد کردهام یک بسته گِل سفال بخرم ، به ناگاه عزیزی شنید و در چشم برهم زدنی شش کیلو ، یعنی دقیقترش شش و نیم کیلو گِل سفال ظاهر نمود ... داستان زندگی دلمنه همیشه شبیه علاءالدین و چراغ جادو بوده ، منتها چراغ جادوی دلمنه زبونشه ، نمی دونم شاید هم دلشه . هر چی که هست ، غوله انگار این بالا ظاهر شده ، خودم هم بار اوله که میبینمش.... بگذریم حالا شما بگید با این همه گِل ، من چه گُلی به سرم بزنم ؟ کلاس نمیخوام برم ، یکی از دوستام میگفت کتابهای خوبی توی بازار هست ، میشه با کتاب کار کرد و راه افتاد . اما من هنوز نرسیدم برم دنبالش ، فعلن با دقت دارم از گِلِ نگهداری میکنم که خشک نشه . اتاقم تبدیل به کارگاه شده ، بعضی وقتها واقعن برای مرتب کردنش درمانده میشم، خیلی گُل بود به سبزه نیز آراسته شد ، حالا میگید من چه کنم با این آرزوی برآورده شده ؟؟؟ 

رویای آن پرنده نبود
...
تا بر این بالش
خواب دیگری ببیند

| Design By : shotSkin.com |